تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
🌿🌷همه گفتند مرو ! دیدم و نشنیدمشان / مثل این بود به یک رود بگویند بایست 🌷🌿


‏اسکار بدترین یهویی هم 
میرسه به : یهویی رفتن..
+فردا تولدش است ...

Unknown 96 ۹۶-۷-۲۶ ۱۱ ۸ ۲۶۹

Unknown 96 ۹۶-۷-۲۶ ۱۱ ۸ ۲۶۹


وای 
بر 
من 

بگذار اگر این بار سراز خاک برآرم

برشانه تنهایی خود سر بگذارم

از حاصل عمر به هدر رفته ام ای دوست

ناراضی ام ، اما گله ای از تو ندارم

در سینه ام آویخته دستی قفسی را

تا حبس نفس های خودم را بشمارم 

از غربتم این قدر بگویم که پس از تو 

حتی ننشسته ست غباری به مزارم

ای کشتی جان حوصله کن می رسد آن روز 

روزی که تورا نیز به دریا بسپارم

نفرین گل سرخ بر این 《شرم》 که نگذاشت

یک بار به پیراهن تو بوسه بکارم

ای بغض فروخورده ، مرا مرد نگهدار 

تا دست خداحافظی اش را بفشارم

#فاضل نظری 


Unknown 96 ۹۶-۷-۲۳ ۹ ۵ ۱۸۶

Unknown 96 ۹۶-۷-۲۳ ۹ ۵ ۱۸۶


سلام ۴ روز نبودم 

و نتم اینقدر ضعیف بود که نمیتونستم بیام و سر بزنم 

خیلی خیلیییی خوش گذشت تهران و کنگره و این چندروز با آدمایی که هرکدوم از شهرهای مختلف بودن و هرکدوم به لهجه ی زیباشون حرف میزدن ما هم اتاقی هامون برای خراسان جنوبی و چهارمحال بودن و خدایی لهجه شون رو دوست داشتم و لهجه شون به منم سرایت کرد:))

خیلییی خوب بود تهران مخصوصا شب 

تهران تو شب خیلی قشنگه مخصوصا که ما بالا شهر بودیم و از اون بالا تهران زیر پاهامون بود و من به ستاره های دوست داشتنیم نزدیک تر 

فقط اینکه چرا تو تهران تو خونه ها این همه چراغ روشنه ؟؟؟ ://

باغ کتاب اگه اشتباه نکنم اسمشو عالی بود یعنی عالی خیلی دوسش داشتم 

سه تا کتاب که خیلی دوسشون دارم دوتا کتاب از فاضل نظری و عاشقانه ی آرام نادر ابراهیمی 

اونجا که بودیم با بچه ها جمع میشدیم و شب شعر داشتیم شعر میخوندیم و چه قدر برای من لذت بخش بود 

و تنها درد من خشکی اونجا بود که واقعا اذیت شدم و هنوزم لبم خشکه و میسوزههه :((((

کنگره عالی بود ولی من چون آزمون داشتم و کارت مهمان گرفته بودم نتونستم تو اختتیامیه حضور داشته باشم و جایزه مو خودم بگیرم و حتی از سخنرانی آقای قرائتی محروم شدم :((

و ای کاش آزمون نمیرفتم چون افتضاح بود خیلی خسته بودم و از ۵ بیدار بودم حوزه ش خیلی بی نظم بود و دور بود تهرانی ها چرا حوزه شون دوره صبحونه نخورده بودیم و کلا من اصلا تمرکز نداشتم تو آزمون همه پشتیبان ها حرف میزدن تعداد بچه ها زیاد بود و بغل هم نشستن بودن و اشتراکی انگار داشتن حل میکردن چون باهم حرف میزدن و خلاصه داغون بود و پشیمون شدم 

در کل همه چی خوب بود شاه عبدالعظیم هم رفتیم بسیار خوب و من اولین بارم بود که رفتم خیلی خیلی خوش گذشت 

رودبار یا منجیل نمیدونم کدومو وایستادیم زیتون و لواشک گرفتیم لواشکش خیلییی خوشمزه س :))

خلاصه که خیلی خوش گذشت :))

و در آخر ۶۲ تا پست بود که من همه رو خوندم ولی دیگه نشد کامنت بزارم چون اونجوری خیلییی زمان میبرد و اینکه اون پستایی که ندیدم و شرمنده م 

خوشحالم دوباره برگشتم 

و اینکه تو این چندروز با بچه هایی بودم که خیلییی خوب بودن و اینقدر خوب بودن که من شرمنده میشدم پیش خودم که بقیه بهم میگن خوبم چون من در مقابل اونا صفر بودم صفر مطلق ...

تصمیم گرفتم منم خوب بشم خیلی مثل اونا :)

من خیلی خوش شانس بودم که تونستم تو این همایش شرکت کنم ولی یه ذره بدشانس بودم که خواستم برم بالای تخت دو طبقه که تخته میلش شکست و پام رفت توش و کبود شد خیلیی و کمی ترسیدم از کبودی پام و مجبور شدم خودم به مامانم بگه و بعدا نبینه بکه چرا نگفتی و اونام نگران شده بودن و هعی زنگ میزدن زیاد درد نمی کرد و مشکل نداشتم ولی خیلییی کبود شد و اینم شانس ماست به خاطر همین دیگه رو زمین خوابیدم :))

وگرنه من از تخت دوطبقه نمیترسم و نمیفتم از روش :)

در ادامه چندتا عکس از جاهای مختلف که رفتیم البته بیشتر بود :))


سلام 

چرا اینقدر بی تفاوتیم 

امروز صبح از بس عجله کردم برسم مدرسه زیپ کیفم باز بود متوجه نشدم و رفتم یه مسیری رو که تو مسیر یه عالمه دانش آموز (چون توکوچه مون مدرسه س) دوتا خانوم بزرگ هرکدوم تو یه فاصله ی جدا دیدم که هییییچ کدوم در راه خدا بهم نگفتن کیفت بازه :((( والا وقتی فهمیدم اعصابم خورد شد خجالت کشیدم و حتی یه روز بارونی قبلنا که کیفم دوتا زیپ داشت و من زیپارو گذاشتم بالا و چون پر بود وقتی گذاشته بودم رو شونه م زیپش باز شده بود و من متوجه نشدم و همه کتابام خیس شد اونم هیچکی نگفت از اون به بعد حواسم خیلی جمع بود تا امروز که عجله کردم و یه دفعه ای قبل اینکه از خیابون رد شم فهمیدم .

و اما گیجم و اعصابم خورده 

کنگره ملی انجمن اسلامی که از فردا تا روز جمعه است اونم تو تهران و من باید از شهر خودمون برم و نمیتونم برم چون دوتا کلاس دارم و آزمون دارم که اگه بخوام کلاسامو نرم باید پولشو بدم که اگه حساب کنیم از اون مقداری که قراره تو کنگره جایزه بگیرم بیشتر میشه 

و بابامم میگه نرو و اجازه نمیده 

و فقطم من چون مسئولم میتونم برم چون کنگره کشوریه و کارت صادر میشه کسی نمیتونه به جای من بره الان نمیدونم چیکار کنم 

عجب روزگاری شده 

هعی هعی این مدت همش کار میریزه رو سرم به جای اینکه سرم خلوت شه بتونم درسمو بخونم :((((


بعدا نوشت: تهران روندگانیم . راضی کردندگانیم :))

سه روز نمیرسم که پستاتون رو ببینم از همین الان عذرخواهی میکنم اومدم جبران میکنم :)

عشق زیباست و حرمت دارد رو بخونید.


Unknown 96 ۹۶-۷-۱۷ ۱۵ ۳ ۲۲۴

Unknown 96 ۹۶-۷-۱۷ ۱۵ ۳ ۲۲۴


تو مرا آزردی ...

که خودم کوچ کنم از شهرت ،

تو خیالت راحت !
میروم از قلبت ،
میشوم دورترین خاطره در شبهایت 
تو به من میخندی !
و به خود میگویی: باز می آید و میسوزد از این عشق ولی...
برنمی گردم ، نه !
میروم آنجا که دلی بهر دلی تب دارد ...
عشق زیباست و حرمت دارد ...

"سهراب سپهری"


چه قدر این شعر به دلم نشست :) خوشمان آمد 


Unknown 96 ۹۶-۷-۱۷ ۸ ۲ ۱۷۵

Unknown 96 ۹۶-۷-۱۷ ۸ ۲ ۱۷۵


•••🍃🍁🍃🍁🍃🍁🍃•••    
 
 باران بزند
بر تن شهری که نباشی ! 
پاییز تر از 
این شب دلگیر مگر هست ...
•••🍃🍁🍃🍁🍃🍁•••  
  پاییز که بد نیست؛
بی #تُ قدم زدن بد نامش کرده...
•••🍃🍁🍃🍁🍃🍁🍃••• 
 وقت رفتنت هم پاییز بود،
 هم محرم حسین...
نمی دانم #تُ را بسپارم به فراموشی،
یا دلم را نذر دیدنت کنم..
❤❤
•••🍃🍁🍃🍁🍃🍁•••
پاییز 
همچون خانه ی پدری می ماند 
آدم را به گذشته های دور میبرد 
به روزی که عاشق شدی .. 
به روزی که تنها شدی ..
تو را میبرد به خاطرات تلخ و شیرینت .. 
پاییز حتی بادش هم که در گوشت بوزد نجواگر خاطراتت میشود .. 
حال درختان و بارانش بماند ...
•••🍃🍁🍃🍁🍃🍁🍃 •••      

Unknown 96 ۹۶-۷-۱۶ ۷ ۳ ۱۵۴

Unknown 96 ۹۶-۷-۱۶ ۷ ۳ ۱۵۴


دل تنگم و با هیچکسم میل سخن نیست  🍁🖤💛


Unknown 96 ۹۶-۷-۱۴ ۱۳ ۵ ۱۹۸

Unknown 96 ۹۶-۷-۱۴ ۱۳ ۵ ۱۹۸


امروز به اندازه تمام دلتنگی هایم شاعر می شوم.

پیراهن غصه هایم را به تن می کنم
و می نویسم از تمام شمع های امیدی که در دالان قلبم خاموش مانده اند
و از پروانه های بی وفای روزگار که با رفتنت آن ها مرا ترک گفته اند.
شاعر می شوم
به اندازه ای که رنگ چشمان تو را در قاب نوشته هایم جای دهم
و به آن ها بگویم امروز بی قرار تر از همیشه ام.
شاعر می شوم به اندازه ای که لبخند تو را روی نوشته هایم بیابم
و ببینم آنها با حضور نامت در صفحات دفترم خوشحالند
و از نبودنت در صفحه روزگار نالان.
از تمام غصه هایی که پیچک وار دیواره قلبم را مچاله کرده اند
درمی یابم که شاعران بی قرارند
بی قرار و محزون درست مثل نی و آن شاپرکی
که دیروز از پیرزن تنهای قصه ها می گفت.
شاعران تنهایند.
این را امروز از باورهای فرداهای گذشته دانستم
از چشمان بی فروغشان که در فردا ها خشکید.
پس من هم شاعر بودم.
از همان روزی که خانه خاکی را بر گل ها و سنجاقکهای روی زمین ترجیح دادی.
از همان روزی که چشم هایت را بستی و مهمان خاک گشتی
و همه اینها یک بهانه دارد
بهانه من رفتن توست. تو مرا خیلی زود شاعر کردی...خیلی زود.

 


Unknown 96 ۹۶-۷-۱۴ ۲ ۲ ۱۵۶

Unknown 96 ۹۶-۷-۱۴ ۲ ۲ ۱۵۶


وای باران باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تادور
وای باران باران
پر مرغان نگاهم را شست
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
.......
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی

#حمید_مصدق

پست قبل: تونباشی...!


Unknown 96 ۹۶-۷-۱۳ ۶ ۴ ۱۷۵

Unknown 96 ۹۶-۷-۱۳ ۶ ۴ ۱۷۵


۱ ۲ ۳ ... ۶ ۷ ۸ ۹ ۱۰ ... ۱۱ ۱۲ ۱۳

زندگی آسان یا سخت می گذرد بدون اینکه ما در گذر آن دخل و تصرفی داشته باشیم تنها خداست که قدرتمند و آفریننده این جهان پراز رمز ورازاست اما این ما هستیم که چگونه گذر این روزها را تعیین میکنیم با اعمال و رفتارمون و با عشقی که نثار همدیگر میکنیم و اگه همه تصمیم بگیریم که از خودمون برای ساختن یک زندگی ایده آل شروع کنیم مطمئن باشید که هیچ بدی تو هیچ جای جهان وجود نخواهد داشت پس خوب باشیم و خوبی کنیم تا خوبی نسل به نسل منتقل بشه🤗😍😍😄


دنبال کنندگان بیانی