تایتل قالب
🌿🌷همه گفتند مرو ! دیدم و نشنیدمشان / مثل این بود به یک رود بگویند بایست 🌷🌿


۹ مطلب با موضوع «خاطره» ثبت شده است

سلام ^_^

دلم براتون تنگ شده بوددددد

میشه واسم دعا کنید 

بچه ها پس این بایگانی مطالب به چه دردی میخوره وقتی نمیتونم دوتا از پستامو که پاک کردم با نظراتش برگردونم 😑😑 

خیلی اشتباه کردم 😭😭😭


Unknown 96 ۹۶-۹-۱۳ ۲۰ ۷ ۱۶۹

Unknown 96 ۹۶-۹-۱۳ ۲۰ ۷ ۱۶۹


کرمانشاه تسلیت

سلام دیشب بعد از تکان خفیفی که در شهرمان خوردیم 

به دنبال منبع زمین زمین لرزه وقتی گشتم کرمانشاه و زلزه ۷.۳ ریشتری را دیدم 

واقعا ناراحت شدم ...

و از اعماق وجودم به هموطنان عزیزم تسلیت میگم 

درباره این واقعه واقعا نمیدونم چی بگم 

که بخوام همدری بکنم فقط امیدوارم آسیب دیده ها خوب شن و آمار خسارات و تلفات کم شه وهمینطور پس لرزه ها تموم شه و آرامش پیدا کنید .

و اینکه به خانواده های عزیزان جان باخته واقعا تسلیت میگم .

مارو هم در غم خودتون شریک بدونید ...

ای کاش میتونستم کمکی بکنم ولی خیلی دورم از کرمانشاه

🖤🖤 😢😢


Unknown 96 ۹۶-۸-۲۲ ۶ ۱۱۶

Unknown 96 ۹۶-۸-۲۲ ۶ ۱۱۶


دوستااااااااان 

خواهشا لطفا میشه واسم دعا کنید فردا آزمونم خوب بدم :((

مرسیی 

خیلی محتاج دعام :))


Unknown 96 ۹۶-۸-۱۸ ۹ ۲ ۱۳۵

Unknown 96 ۹۶-۸-۱۸ ۹ ۲ ۱۳۵


‏اسکار بدترین یهویی هم 
میرسه به : یهویی رفتن..
+فردا تولدش است ...

Unknown 96 ۹۶-۷-۲۶ ۱۱ ۸ ۱۶۴

Unknown 96 ۹۶-۷-۲۶ ۱۱ ۸ ۱۶۴


سلام ۴ روز نبودم 

و نتم اینقدر ضعیف بود که نمیتونستم بیام و سر بزنم 

خیلی خیلیییی خوش گذشت تهران و کنگره و این چندروز با آدمایی که هرکدوم از شهرهای مختلف بودن و هرکدوم به لهجه ی زیباشون حرف میزدن ما هم اتاقی هامون برای خراسان جنوبی و چهارمحال بودن و خدایی لهجه شون رو دوست داشتم و لهجه شون به منم سرایت کرد:))

خیلییی خوب بود تهران مخصوصا شب 

تهران تو شب خیلی قشنگه مخصوصا که ما بالا شهر بودیم و از اون بالا تهران زیر پاهامون بود و من به ستاره های دوست داشتنیم نزدیک تر 

فقط اینکه چرا تو تهران تو خونه ها این همه چراغ روشنه ؟؟؟ ://

باغ کتاب اگه اشتباه نکنم اسمشو عالی بود یعنی عالی خیلی دوسش داشتم 

سه تا کتاب که خیلی دوسشون دارم دوتا کتاب از فاضل نظری و عاشقانه ی آرام نادر ابراهیمی 

اونجا که بودیم با بچه ها جمع میشدیم و شب شعر داشتیم شعر میخوندیم و چه قدر برای من لذت بخش بود 

و تنها درد من خشکی اونجا بود که واقعا اذیت شدم و هنوزم لبم خشکه و میسوزههه :((((

کنگره عالی بود ولی من چون آزمون داشتم و کارت مهمان گرفته بودم نتونستم تو اختتیامیه حضور داشته باشم و جایزه مو خودم بگیرم و حتی از سخنرانی آقای قرائتی محروم شدم :((

و ای کاش آزمون نمیرفتم چون افتضاح بود خیلی خسته بودم و از ۵ بیدار بودم حوزه ش خیلی بی نظم بود و دور بود تهرانی ها چرا حوزه شون دوره صبحونه نخورده بودیم و کلا من اصلا تمرکز نداشتم تو آزمون همه پشتیبان ها حرف میزدن تعداد بچه ها زیاد بود و بغل هم نشستن بودن و اشتراکی انگار داشتن حل میکردن چون باهم حرف میزدن و خلاصه داغون بود و پشیمون شدم 

در کل همه چی خوب بود شاه عبدالعظیم هم رفتیم بسیار خوب و من اولین بارم بود که رفتم خیلی خیلی خوش گذشت 

رودبار یا منجیل نمیدونم کدومو وایستادیم زیتون و لواشک گرفتیم لواشکش خیلییی خوشمزه س :))

خلاصه که خیلی خوش گذشت :))

و در آخر ۶۲ تا پست بود که من همه رو خوندم ولی دیگه نشد کامنت بزارم چون اونجوری خیلییی زمان میبرد و اینکه اون پستایی که ندیدم و شرمنده م 

خوشحالم دوباره برگشتم 

و اینکه تو این چندروز با بچه هایی بودم که خیلییی خوب بودن و اینقدر خوب بودن که من شرمنده میشدم پیش خودم که بقیه بهم میگن خوبم چون من در مقابل اونا صفر بودم صفر مطلق ...

تصمیم گرفتم منم خوب بشم خیلی مثل اونا :)

من خیلی خوش شانس بودم که تونستم تو این همایش شرکت کنم ولی یه ذره بدشانس بودم که خواستم برم بالای تخت دو طبقه که تخته میلش شکست و پام رفت توش و کبود شد خیلیی و کمی ترسیدم از کبودی پام و مجبور شدم خودم به مامانم بگه و بعدا نبینه بکه چرا نگفتی و اونام نگران شده بودن و هعی زنگ میزدن زیاد درد نمی کرد و مشکل نداشتم ولی خیلییی کبود شد و اینم شانس ماست به خاطر همین دیگه رو زمین خوابیدم :))

وگرنه من از تخت دوطبقه نمیترسم و نمیفتم از روش :)

در ادامه چندتا عکس از جاهای مختلف که رفتیم البته بیشتر بود :))


سلام 

چرا اینقدر بی تفاوتیم 

امروز صبح از بس عجله کردم برسم مدرسه زیپ کیفم باز بود متوجه نشدم و رفتم یه مسیری رو که تو مسیر یه عالمه دانش آموز (چون توکوچه مون مدرسه س) دوتا خانوم بزرگ هرکدوم تو یه فاصله ی جدا دیدم که هییییچ کدوم در راه خدا بهم نگفتن کیفت بازه :((( والا وقتی فهمیدم اعصابم خورد شد خجالت کشیدم و حتی یه روز بارونی قبلنا که کیفم دوتا زیپ داشت و من زیپارو گذاشتم بالا و چون پر بود وقتی گذاشته بودم رو شونه م زیپش باز شده بود و من متوجه نشدم و همه کتابام خیس شد اونم هیچکی نگفت از اون به بعد حواسم خیلی جمع بود تا امروز که عجله کردم و یه دفعه ای قبل اینکه از خیابون رد شم فهمیدم .

و اما گیجم و اعصابم خورده 

کنگره ملی انجمن اسلامی که از فردا تا روز جمعه است اونم تو تهران و من باید از شهر خودمون برم و نمیتونم برم چون دوتا کلاس دارم و آزمون دارم که اگه بخوام کلاسامو نرم باید پولشو بدم که اگه حساب کنیم از اون مقداری که قراره تو کنگره جایزه بگیرم بیشتر میشه 

و بابامم میگه نرو و اجازه نمیده 

و فقطم من چون مسئولم میتونم برم چون کنگره کشوریه و کارت صادر میشه کسی نمیتونه به جای من بره الان نمیدونم چیکار کنم 

عجب روزگاری شده 

هعی هعی این مدت همش کار میریزه رو سرم به جای اینکه سرم خلوت شه بتونم درسمو بخونم :((((


بعدا نوشت: تهران روندگانیم . راضی کردندگانیم :))

سه روز نمیرسم که پستاتون رو ببینم از همین الان عذرخواهی میکنم اومدم جبران میکنم :)

عشق زیباست و حرمت دارد رو بخونید.


Unknown 96 ۹۶-۷-۱۷ ۱۵ ۳ ۱۶۴

Unknown 96 ۹۶-۷-۱۷ ۱۵ ۳ ۱۶۴


سلام من پیش دانشگاهیم و اصولا چهارشنبه ها چون مدرسه نداریم باید خونه درس بخونم ولی من امروز از صبح مدرسه بودم و تا ساعت ۱۴:۱۵ 

و یه عالمه کار داشتیم . فضاسازی محرم و مراسم مداحی و اینا و ....

و علنا با وسایل اندک چیز خوبی از آب در اومد و راضیم خداروشکر :))

خیلی خسته شدم ولی واقعا خوشحالم 

اینم نتیجه اش تو ادامه مطلب ببینید :)


از رفتن که حرف میزنید داغ دلم تازه میشود نه که فراموش کرده باشم نه فقط خودم را سرگرم کارهای دیگر میکنم که ذهنم به آن سمت نرود ‌...

سخت است داغ دار دوستی باشی که همسن خودت باشد.سخت است وسط امتحانات دوستت را از دست بدهی سخت است در همان کلاسی درس بخوانی که دوستت دیگر در آن نیست .

سخت است در سن ۱۷ سالگی داغدار شوی و زجه بزنی برای جوانی دوستت که رفت سخت است مادرش را ببینی که هرروز خمیده تر میشود سخت است ببینی دوستت تا ساعت ۵:۴۹ دقیقه بیدار بود اما صبحش دیگر نیامد برای امتحان سخت تر آن است که وسط امتحان مدیر مدرسه ات گریه کند و پچ پچ با معلم ها حرف بزند سخت تر آن است که هرچه بپرسی چه شده نگویند و به جای آن بگویند هیچی بعد خودتان متوجه میشوید سخت است بپرسی امروز کسی نیامده دوستانت بگویند آره فلانی نیامده و تو هر فکری به سرت بزند به جز اینکه اتفاقی برای او افتاده باشد اخر دیده بودی تا صبح بیدار بود و درس میخواند ...

هعیی دنیا بسی ناجوانمردانه گل هایش را می رباید . 

و عجب تر اینکه بهترین گل هایش را انتخاب میکند ... :((((

اگه دوست داشتین اهنگ زیر را گوش کنین 




دریافت


Unknown 96 ۹۶-۶-۱۵ ۷ ۳ ۹۳

Unknown 96 ۹۶-۶-۱۵ ۷ ۳ ۹۳


برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

Unknown 96 ۹۶-۶-۱۱ ۹۱

Unknown 96 ۹۶-۶-۱۱ ۹۱


زندگی آسان یا سخت می گذرد بدون اینکه ما در گذر آن دخل و تصرفی داشته باشیم تنها خداست که قدرتمند و آفریننده این جهان پراز رمز ورازاست اما این ما هستیم که چگونه گذر این روزها را تعیین میکنیم با اعمال و رفتارمون و با عشقی که نثار همدیگر میکنیم و اگه همه تصمیم بگیریم که از خودمون برای ساختن یک زندگی ایده آل شروع کنیم مطمئن باشید که هیچ بدی تو هیچ جای جهان وجود نخواهد داشت پس خوب باشیم و خوبی کنیم تا خوبی نسل به نسل منتقل بشه🤗😍😍😄


دنبال کنندگان بیانی